14
تير
1402
هر روز نقاشیها و قصههای کوتاهی به قلم کودکان برای قصه باف ارسال میشود. ما آنها را با شما عزیزان به اشتراک میگذاریم. شما هم میتوانید قصههای خود را برای ما ارسال کنید.
قصه باف: قصه امروز ازمهنیا هفت ساله
روزی روزگاری یک خرگوش توی جنگل داشت قدم میزد که چشمش به یک پرنده افتاد.
پرنده داشت به طرف لانه اش میرفت. چند دقیقه بعد پرنده برگشت و رفت پیش خرگوش.
گفت: آقا خرگوشه من الان رفتم توی لانه و فهمیدم قرار است برای ما میهمان بیاید.
راستش در لانه مان چیزی برای پذیرایی نداریم. اگر تو لطف کنی و به ما خوراکی بدهی خیلی خوب میشود.
خرگوش همان موقع مقداری خوراکی به منقار پرنده گذاشت.
پرنده غذا را به لانه برد و برگشت و از خرگوش تشکر کرد و گفت: اگر شما نبودید من نمیتوانستم از میهمانم پذیرایی کنم.
از این که با شما خرگوش مهربان آشنا شدم خیلی خوشحالم. بعد از این میتوانید روی دوستی من حساب کنید.

صدرا –
جه نقاشی قشنگی مخصوصا اون نوک پرنده و اون غذاش